بدخواب

خرید بک لینک
شنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 19:50 توسط فروغ .. |  سلام و وقت بخیر خدمت عزیزانِ خواننده ..همین اول کاری بگم که وقتی میام اینجا مینویسم هعی تند تند سر میزنم بلکه یه کامنتی چیزی .. اما خبری نیست و سرخورده برمیگردم سراغ کارم راستش مشغول شستن ظرفهای مانده در سینک بودم که فکرای مختلف هم از سرم میگذشت .. یکیش در مورد این بود که گاهی چقدر حس خوشبختی دارم و گاهی برعکس به ذهنم خورد که بیام اینجا ازش بنویسم فقط برای اینکه وقتی آدم اون حسِ بد میاد سراغش، اگه یه کوچولو اون خوبیه به ذهنش بیاد از اون آتیشِ تندِ خشمش کم میشه و یه کم بهتر میشه البته بگما گاهی هم ممکنه کاملا تاثیر منفی بزاره بدخواب...

ما را در سایت بدخواب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 76 تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1401 ساعت: 15:59

سه شنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۱ ساعت 11:52 توسط فروغ .. | 

یه چیزی که هم خودمو و هم آقا امیر رو خیلی کلافه میکنه بی برنامه بودن منه..

خیلی وقتا راجع به این موضوع حرف میزنه و منم میگم باشه باشه از فردا فلان کار رو میکنم اما عمرا اگر من کاری بکنم ..

بدخواب...

ما را در سایت بدخواب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 88 تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 17:53

پنجشنبه ششم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 23:32 توسط فروغ .. |  سلام و صد سلام راستش اومدم بنویسم پست قبلی رو دیدم حس کردم یه جوری از ازدواج و خوشحال بودنم گفتم که یعنی دیگه ازدواج آخر خوشبختیه .. نه اتفاقا .. فقط نوع نگاهم به ازدواج از یک سنی به بعد فقط برقرار کردن یه رابطه و خوش گذراندن نبود .. فکر میکردم که با یکی شدن با نفرِ دومی بتونم پله های ترقی رو زودتر طی کنم حالا فرقی نمیکنه چه مادی چه معنوی .. واقعیت هم بگم تا همین الان برای خودم همین بوده البته اینی که بالا نوشتم هم خیلی به خودِ آدم بستگی داره اینکه روزای اول از چی حرف بزنه و به دنبال چی باشه .. بخش اعظم زندگی دونفره هم گذشت کردنه، شاید بگم ۹۰ درصد جاها باید کوتاه بیای تا بتونی ادامه بدی اگر نه که برای چی شروع کنی اصلا ؟!منم خانواده همسرم و البته خودش از نظر اخلاقی و رفتاری کاملا اوکی هستن، یعنی میتونم بگم مشکل خیلی بزرگی ندارم برای همینم خوشحالم از ازدواجم ..حالا از اونور از نظر مالی و اقتصادی با خانواده خودم کاملا توی یه سطح هستن .. در واقع این بُعد مالی در هر دو خانواده ضعیفه دیگه برای ما هم این شکلی بوده دیگه ..امشبم که شب آرزوهاست و ما از سر شب خوابیدیم الان من بیدار شدم خیلی زود و فوری سه تا آرزو اینجا بنویسم اولی فقط سلامتی مامانم و بعد بابام .. این روزا هیچی بیشتر ازین فکرمو درگیر نمیکنه به خصوص الان مثل ده سال پیش پای مامانم خیلی درد میکنه و خودش هم استرس داره که نکنه برای بار سوم بره عمل و از ترس هم هیچی به ما نمیگه و برای دکتر رفتن هم راضی نمیشه .. دومین آرزوم اینه که مهین ما (خواهر وسطی) خیلی زحمت کشیده تا الان و خیلی دلسوزه (برای ه بدخواب...

ما را در سایت بدخواب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 66 تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 17:53

صفحه بندی